
ای خدای بزرگکه توی آشپزخانه هم هستیوروی جلد قرص های مرا می خوانیلطفا کمی آن طرف تر...باید همه ی این ظرف ها را آب بکشموهمین طور که دارم با تو حرف می زنمبه فکر غذای ظهر هم باشمنه کمک نمی خواهم!خودم هوای همه چیز را دارمپذیرایی جارو می خواهدغذا سر نمی رودبه تلفن ها هم خودم جواب می دهموگردگیری این قاب...یادت هست ؟اینجا کوچک بودموتو هنوز خشمگین نبودیومن آرامبخش نمی خوردمببخش بی پرده می گویماما تو به جیب هایمکیف دستی کوچکموحتی صندوقچه ی قفل دار منچشم داشتی!ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ایحالا یک زن کاملمچیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنمکیفم روی میز باز مانده استهر هشت ساعت یک آرامبخش می خورموبه دکترم قول داده ام زیاد فکر نکنملطفا پایت را بردارمی خواهم تی بکشم!...
ادامه مطلب