پدر که باشی ....
سردت می شود و کت بر شانه ی پسر می اندازی......
آرام نمی گیری تا تکه نانی نیاوری...
پدر که باشی....
عصا می خواهی ولی نمی گویی و
هرروز خم تر از دیروزجلوی آینه تمرین محکم ایستادن می کنی...
حساس می شوی به..
هر نــگاه پر حــسرت پسر خیره به دست های همیشه خالی ات...
پدر که باشی در کتابی جایی نداری و هیچ چیز زیر پایت نیست
پدر که باشی به جرم پدر بودنت ,حکم همیشه دویدن برایت میبُرند,
بی اعتراض به حکم فقط می دوی....
بی رسیدن ها می دوی و در تنهایی ات نفسی تازه می کنی.
پدر که باشی پیر نمی شوی ولی یک روز بی خبر تمام می شوی.
با تمام شدنت باید حس آرامش را بعد از عمری تجربه کنی. ولی. . .
پـــدر که باشی....
در بهشتی که زیر پای تو نبود
هم دلهره هایت را
مرور مــــــی کنی…...
تقدیم به پدرهای زحمت کش ...
برچسب:
نویسنده: یوسف